|
دوستان عیب من ٍ بی دل حیران مکنید ... گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
|
هنوز درگیر لحظاتم
مانند رقصیدی پرده ای که اوج گرفتنش تا سقف است
سقفی به اندازه ی اطاق تنهایی
دلم می خواهد دعوت شوم از همین حالا به فردایت
گاهی دلم تنگ میشود برای به زمین نگاه کردن
شاید هم به زمین خوردن!
آسمان جایی برای من نداشت
خدا سکوت کرد
تنهاترم کرد
سکوتی سقوط آور
داستان از اینجا شروع شد:
من برای با تو بودن عشق کم داشتم
فقط خدا میدانست
سکوت کرد...
هنوز ادامه دارم به حکمت سکوت!
گاهی باید قاب شوم بر روی دیوار آن وقت مطمئن میشوم جایم را برای لحظه ای پیدا کرده ام
تقویم برایم کاری نکرد
هنوز مبهم است!
سی روزِـ سی ویک روزـ هفت روزـ یکسال.. نه!
فقط و فقط یک روز برای با هم بودن کافی بود
خدا سکوت کرد!
عقربه های زمان تنهایی من رو به عقب اند
کاش میشد سرزده ـ فستیوال تنهایی مرا سر میزدی!
از این همه خاموشی ناکوک دلگیر نشو
جرعه ای هم به تو نمیرسد
خدا باید خدایی کند
هرچند حال من ـ فردای تورا عقب مانده است....
تو باید باور کنی خدا سکوت نمی کند....!
نوشته شده در ۱۹/۶/۹۰
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم:
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت!
فروغ فرخزاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده، ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.
جواد نوروزی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ